به او میگویم: از نظرت من شبیه کدام حیوانم؟ چشمانش را جمع میکند و لبهایش را غنچه. بهدقت براندازم میکند و میگوید: خرس!
جا میخورم ولی خودم را جمعوجور میکنم، چرا خرس؟ چون مثل خرس عاشق شیرینی و عسلی!قدبلند و بزرگی مثل وقتیکه خرسی روی پاهایش میایستد! بامزهای مثل وقتیکه میخواهد از رودخانه ماهی بگیرد! و بغل نرم و مهربانی داری مثل وقتیکه بچهاش را محکم توی بغلش پنهان میکند.نرم نرمک لبخند به لبانم مینشیند یعنی این همان خرسی است که ما بزرگترها سراغ داریم! این جادوی کودکی است که رنگ و بوی دیگری به دنیا و دیدش داده است.
چقدر خرس دنیای او بودن را دوست دارم.